سلام عزیز دلم
سلووممممممممم به جوجوی من دخی نازم دنیا امدنت مبارک ببخش عزیزم وقت نشد زودتر بیام واست بنویسم الان که دارن برات مینویسمممممم یکماهته گل من خخخ خودمم باورندارم چه زود جوجوی من شد یماهه
جونممم برات بگه مامانی تاریخ زایمانش 19 بود ولی بخاطر سوراخی کیسه اب هفتم به دنیا امدی خیلیییی سخت بود دو روز تو بیمارستان بودم روز سوم زایمان کردم ولی ارزش داشت ارزش همه درداش وقت تو کوچولو گذاشتن رو دلم همه چی یادم رفت واییی که چه حس شیرینیه عاشقتممممممم کوچولوی من مامانی صبح ساعت 10زایمان کرد وقتی اوردنم بیرون تو پیش مامانی(مامان خودم)و پیش مادرجون(مامان بابات) بودی واییی که چه تپل مپل بودی ولی باد راه بود اون روز ساعت سه وقت ملاقات همه امدن دیدنت بابایی اغاجون باباحسن سه تای زن دایی هات عمه های بابایت رضیه جون دختر دایی من ننه بابا ننه فاطی عمو های خودت و عمو سید جلیل عموی بابات همه بودت اتاق پر شده بود روز بعدش مامانی مرخص کردن امدیم خونه ولی بی حال بودی هرکار میکردیم بیدار نمیشدی میزدیم بر کف پات بینیت و میمالوندیم ولی نه گفتیم شاید خسته ای تا شب من نگران شدم مامان و باباییت بردنت پیش دکتر من تو خونه موندم تا اگه کسی امد باشم بعد یساعت که امدن دکتر گفته بود ببرینش بیمارستان ازش ازمایش بگیرن میخواسیم بریم که عمه عصمت عمه بابات امد اینجا خدا خیرش بده تا دیدش گفته بچه باد برده سردیش کرده راس گفت چون تو بیمارستان بهت سرم قندی دادن سرد بود مامانی هم عرق کاسنی 4تا لیوان خورده بود که تو کوچولو زردی نگیری خلاصه جونم برات بگه عمه عصمت بهت اب قند داد همون موقع چشمات وا کردی نمیدونی من چقد جوش کرده بودم اخه دکتر میگفت ممکنه تشنج کنه هم من هم بابایی وقتی چشمات باز کردی خیالمون راحت شد قربونت برم خدا خیرش بده عمه عصمتو چقد دعاش کردم خب روز سوم هم کمی زرد بودی ولی زیاد نبود ولی روز چهارم بیشتر زردیت معلوم میشد مامان بردت دکتر بازم من تو خونه بودم ازت ازمایش خون گرفتن گفتن زردیت رو شانزده باید بری تو دستگاه بیارستان دستگاهاش پر شده بود گفتن برین از داروخونه کرایه کنین تو خونه بزارین رفتیم ولی دستگاها کرایه داده بودن بازم عمه عصمت زنگ زد گفت برین بیمارستان بگین دوتا بچه بزارت تو یک دستگاه پافشاری کنین من اماده شدم با مامان رفتیم بیمارستان کار خدا یکی دستگاه خالی شده بود بهمون چشم بند دادن گفتن لختش کنین بزارین زیر دستگاه حالا که میخواسم بزارمت زیر دستگاه چشمات باز کرده بودی اونقدر خنده کردم هرچی تو خونه میخواسیم باز کنی باز نمیکردی اونوقت حالا باز کرده بود کمکم چشم بند گذاشتیم ولی دوست نداشتی ساعت یک شب بود همش گیه میکردی نمیرفتی زیر دستگاه چشم بندو دوست نداشتی تا صب فقط نیم ساعت بودی دو روز تو بیمارستان بودیم تا زردیت امد پایین اگه قشنگ میرفتی تو دستگاه زودتر مرخص میشدیم وقتی امدیم خونه شب ششت بود شب شبه ششه گرفتیم چون شب شهادت بود روضه خوندیم دور هم بودیم خوش گذشت روزا همیجور پشت هم میگذشت ا الان خیلی میخوام عکساتم بزارم ولی اپلود نمیکه لبتابم نمیدونم چه مشکلی داره باید ببرم در مغازه درست شد همشو میزارم خوب گل من الان ساعت 12.20 دقیس تو پشه بندتی ولی بیداری عاشقتم سی روزگیتم مبارک



سلام عزیز دلم
