یکسالگی حلما چهارماهگی هلیا
سلام به دخی کوچولوهای نازممممممممم
حلماساداتم فردا روز تولدت روزی که خدا تو رو به ما دادو من خیلی خداروشاکرم اصلا باورم نمیشه اینقد زود بزرگ شدی
قشنگ یادمه درست پارسال همچین روز من تو بیمارستان بودم نمیدونم چرا نمیتونستم زایمان کنم از سن کمم بود یا یه چیز دیگه خلاصه هی سوزن فشار بهم میزدن شب که میشد هم قط میکرددن تا بلخره مامای خصوصی که گرفته بودیم امد بالا سرم با کلی ورزش و... روز هفتم حدودا ساعت 10 صبح بود که تو کوچولو به دنیا امدی یادمه ماما خود بیمارستان هنوز فامیلیش به یاد دارم خانوم سلوکی وقتی یه چیزی کرد تو دهنت تا چیزیی که خوردی در بیاد بد گذاشتت رو دلم و گفت واست ارزوی خوشبختی کنمم و نمیدونی چه حس خوبی بود هم گریه هم خندم با هم قاطی شده بود بهترین ارزوی ممکن تو زندگیمو واست کردم
حالا فردا داره میاد کوچولولوی من داره یکساله میشی حلمای نازم واست کیک سفارش دادیم لباست و خاله انسیه دوخته بادکنک خریدیم واست از این تل های میکی موسی خریدم شام رو هماهنگ کردیم و.....
و من بی صبرانه منتظر فردام الان کنارم نشستی میخوای دستتو بکنی تو دهنم هی میگی مامایی
هلیا نازم دختر قشنگم امروز چهارماه و دو روز که تو شکممی تصمیم گرفتم اسمتو بزارم هلیا ولی تا خدا چی بخواد فعلا هلیای منی هنوز نمیتونم تکون خوردنات بفهمم دخترم ویارهام خوب شده راسی دوکیلو هم اضاف کردم عاشقتم کوچولوم



یکسالگی حلما چهارماهگی هلیا 
