حلما ساداتحلما سادات، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 29 روز سن داره
پیوند منو باباییپیوند منو بابایی، تا این لحظه: 12 سال و 9 ماه و 7 روز سن داره
هليا ساداتهليا سادات، تا این لحظه: 9 سال و 1 ماه و 13 روز سن داره
,وبلاگ کوچولوهام,وبلاگ کوچولوهام، تا این لحظه: 10 سال و 8 ماه و 17 روز سن داره
مامانی تا الانمامانی تا الان، تا این لحظه: 27 سال و 3 ماه و 28 روز سن داره
بابایی تا الانبابایی تا الان، تا این لحظه: 32 سال و 2 ماه و 29 روز سن داره

کوچولولو من

بدون عنوان

1395/1/7 21:08
نویسنده : حس مبهم
190 بازدید
اشتراک گذاری

سلام مامانی

ببخش عزیزم چند وقته نیومدم برات بگم از اتفاقات که افتاده شارژ مدم تموم شده بود بعد منو مامانی هم افتاده بودیم دنبال خرید جهیزیه خلاصه سرم خیلی شلوغ بود خب خب خبرا رو بهت بگم قرار بود با مامان جون بابا جون(مامان بابای بابایت)برم زیارت اغاامام رضا مشهد 22اسفند با باباجون رفتم دکتر ببینم دکترم اجازه میده یا نه که نمیدونم بگم خوشبختانه یا بدشانسی دکترم گفت دیونه شدی دختر میخوای بچه هشت ماه بیاری  شکمت پایین اصلا مسافرت طولانی برات خوب نیست یه کوچولو خورد تو ذوقم ولی قانع شدم گفتم چشممم این از این خب خبر بعدی

شب سال نو مامانی دایی هاتو گفته بود بیان خونمون واسه شام ماهی داشتین تا ساعت دو شب خونمون بودن خیلی خوش گذشت حسام پسر داییت ابله گرفت بود تو جمعمون نبود کلی غصم گرفت

سال نو ساعت هشت و خورده ای صبح بود با بابایی خونه مامانی بودیم سال تحویل موقع سال تحویل بغض داشتم واسه خوشبختیمون دعا کردم بعد سال تحویل با بابایی رفتیم خیابون یه دوری زدیم رفتیم خونه اغا جون تبریک عید مامانی هم از اغا جون عیدی یه تراول نو لای قران عیدی گرفت کلا من عاشق عیدیم خخخخ بله مگه ما دل نداریم خلاصه بعد اون رفتیم خونه مادر بزرگامون ناهار خونه مامان مامانی بودیم شامم خونه مامان بابایی بودیم کلا خوش بحالمون شد

سوم عید مامان جون اغاجون رفتن مشهد با عمو علیت باباییت هم یهویی پنجم با عمو مصطفی رفتن مسافرت البته تا الان که نیستن هر روز یه جا بودن تبریز قزوین قم تهران سنندج و.... خلاصه خوشن خیلی دلم میخواست با بابایی باشم ولی نمیشد دلم واسش یه ذره شده وقتی میرفت من نبودم با مامانی بابایی دایی هات عمم هام رفته بودیم روستای بابایی کمی بگردیم بابایی همون روز رفته بود خیلی دلم گرفت که نبودم تو ماشین برگشتنا بغض کرده بودم ولی باباییت گناه داشت بخاطرمن نره عید گردی تقصیر اون که نیست والا امروز هفتم شنبه اول سال مامانی مثل سال های قبل اش رشته شنبه اول سال پخت همه امدن خونه مامانی خوش گذشت الانم دارم مینویسم دایی امیدت اینجاس دارن با بابایی خوراک میخورن شب دایی ها میخوان برن پارک مامانی خستس شاید رفتم شایدم نه

نونزدهم باید برم دکتر مامانی میره تو ماه 9 دکتر بهم میگم کی واسه زایمان برم خوشحالم که زودی داره میگذره و ناراحت از ترس زایمان که اونم بخاطر کوچولوم بد به دلم راه نمیدم خیلی دوست داریم مامانی به امید دیدارتمحبت

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

biiitaaa
8 فروردین 95 16:01
در شکفتن جشن نوروز براتون سلامتي و بهروزي، طراوت و شادکامي، عزت و کاميابي را آرزومندم.خيلي خوشحال ميشم عزيزم به منم سر بزنين