بدون عنوان
سلام مامانی الان که دارم برات مینویسم ساعت 11/49 دقیقه شب بابایی شب کاره منم خونه مامانی هستم مامانی بابایی خوابن منم بد خواب شدم نمیدونم چرا استرس دارم حس میکنم قراره اتفاقی بیفته خدا کنه حسم الکی باشه مربوط به حاملگی باشه همش فکرای الکی میکنم هی میخوام خودمو از این فکرها رها کنم حواسمو پرت کنم نمیشه واسه همین پا شدم بیام واست بنویسم فدای دخترم امروز سوم ببین چه زود میگذره دوماه دیگه تو بغل مامانی هستی ایشالله
امشب با بابایی رفتیم کابینت ببینیم واسه خونمون ایشالله خرداد یا تیر شایدم زودتر اماده بشه دکراسیون خونه زودتر بریم اخه همه سرشون شلوغه اینبر عیدی کار قبول نمیکنن ما هم گفتیم اشکال نداره ما که صبر کردیم اینم روش خوب کوچولو مامان فک کنم الان خواب باشی چون خبری از شیطونی کردنات نیست
خوب مامانی میخوام حرف بزنم بات نمیدونم راجب چی بگم و ظمنا کمر مامانی درد گرفته چون نشستم ولی
دلم نمیخواد برم لالا چی بگم برات یه ساعت پیشتری زنگ بابایی زدم داشت میرفت شام بگیره همکاراش سرکیسش کردن چون امروز اولین چک خونه پاس شدو خونه مال ما شد امشب قرار بود با مامانی بریم چند تکه از خرید سیسمونیت مونده رو بگیریم که نشد قرار شد فردا شب بریم اینقد ذوق میکنم واسه همچین خریدایی دلم قیلی ویلی میره عشق مامانی میدونی عزیزم دلم میخواد تا جایی که میشه رفیقت باشم تا مامانیت میخوام باهام احساس راحتی کنی درد دلت به من بگی نه به دوستات من دوستت باشم میخوام بهترین مامان دنیا باشم ایشالله خداکمکم میکنه ایشالله خودتم یاری میکنی ههههه نمیدونم چندسالت میشه این وبلاگ و یا خاطرات میخونی تو فکرم چجوری بزرگ شدی سوپرایزت کنم این دفتر خاطرات نشونت بدم بخونی ولی بدون از صمیم قلبم دوست دارم نیومده دوست دارم وقتی میفهمی قرار مادر بشی وقتی میفهمی یه نخودکوچولویی درونت که داره رشد میکنه انوقت عاشق میشی عاشق این نخودکوچولو عاشقتر از قبل عاشق بابای نخودکوچولو میشی خب خب ساعت12/9دقیقه مامانی بریم لالا دوست دارم نفس مامانی زود زود بیا مامانی از تنهایی در بیاد



بدون عنوان 
